گروه حوادث: خيلى تلخ است اما بايد نوشت يك كودك ۸ ساله چگونه در دام شيطانى گروهى آشنا اسير شده است، بايد نوشت مادرى وقتى سال نو تحويل شد كتاب هفت سين سفره اش را با آه و گريه نوشت. دلخراش است اما بايد نوشت دو دختر نوجوان وقتى گريه هاى كودكى را در خانه شان مى شنيدند از ترس سكوت مى كردند، بايد نوشت زن وقتى از نظافت خانه هاى مردم به خانه بازمى گشت جرأت نداشت به ديدن ميهمان كوچولوى شان برود.راز ۴۲ روز سياه گروگانگيرى در دل «آرش» ۸ ساله نهفته است، رنجور و بيمار است، چه روزها را به اميد آغوش گرم مادر شب كرده است، هر وقت در چوبى اتاق صداى خشكى مى داد و باز مى شد، آرش دستان و پاهاى طناب پيچ شده را جمع كرد و در خود فرو مى رفت، مردى سنگدل هربار نزدش مى رفت او را شكنجه مى داد. «آرش» وقتى مى شنود سرنوشتش در روزنامه به چاپ خواهد رسيد، لبخند تلخى مى زند:
> چطور شد دزديده شدى؟
مى خواستم به مدرسه بروم چند روزى به عيد مانده بود. هنوز از خانه دور نشده بودم كه دو موتور سوار كه هونداى مشكى رنگ داشتند و راننده كلاه كاسكت آبى رنگ به سر داشت جلوى من را گرفتند و پرسيدند: «تو پسر خداداد هستى؟»
وقتى جواب مثبت دادم يكى از آنان گفت كه مادرت گفته چيزى جا گذاشته اى بيا با ما برويم پيش مادرت و نزديكشان رفته بودم كه جلوى دهانم را گرفتند و روى موتور چشمانم را هم با دو دست گرفتند تا جايى را نبينم.
> داد و بيداد نكردى؟
نتوانستم، من خواستم فرياد بزنم داخل يك خانه كوچك شده بوديم، آن دو مرد، من را ترساندند و يكى از آنان گفت كه مى خواهيم تو را بكشيم.
> كجا زندانيت كردند؟
من را به طبقه دوم خانه بردند و در آنجا با بستن دست و پاهايم، من را به تخت بستند و همه روزهايى كه در آنجا زندانى بودم در آن اتاق من را بسته بودند.
> اصلاً فرصت فرار نداشتى؟
يكبار خواستم فرار كنم، وقتى من را به دستشويى برده بودند از روى موتوسيكلت خودم را بالاى دستشويى رساندم. حفاظ هاى نرده اى را با پلاستيك پوشانده بودند، هنوز موفق نشده بودم فرار كنم كه نردبان گذاشتند و آن مرد با يك دست پايم را گرفت و پايين كشيد. وقتى داخل اتاق انداختند، مردى كه خود را «اصغر» معرفى كرده بود من را بشدت كتك زد و با كابل برق به جانم افتاد، همه بدنم درد مى كرد، اين بار دستان و پاهايم را محكمتر بست و من را تنها گذاشت.
> فقط يك بار تو را كتك زدند؟
اصغر مرتب من را كتك مى زد، يك بار با لگد ضربه اى به كتفم زد كه هنوز نمى توانم دستم را تكان دهم، او خيلى بى رحم بود به زور سيگار روى لبانم مى گذاشت و مى گفت بايد سيگار بكشى، خيلى بدم مى آمد، سيگار نكشيدم و اصغر با همان سيگار روى دستانم داغ گذاشت.
> به جز اين مرد، كسى نزد تو نيامد؟
مردى كه عليرضا بود هم بالا مى آمد اما كتكم نمى زد.
> چه غذاهايى مى خوردى؟
هر غذايى كه احتمالاً خودشان مى خوردند، برنج، گوشت و... اما شب ها گرسنه مى ماندم.
> چند بار توانستى با پدر و مادرت تلفنى حرف بزنى؟
فقط يك بار، اصغر، عليرضا و همسر عليرضا من را در حالى كه چشمانم را بسته بودند سوار خودروى پژو۲۰۶ كردند و به يك كيوسك خلوت بردند تا با خانواده ام حرف بزنم، فقط با مادرم حرف زدم، گريه كردم و خواستم من را به خانه برگردانند.
> فهميدى كى عيد شد؟
وقتى عيد شد، خيلى گريه كردم، در آن خانه هيچ كس به من نگفت كه عيد شده است، شب بود صداى فريادها و خنده هاى همسايه ها را كه شنيدم فهميدم عيد شده است، از «اصغر» پرسيدم و با تكان دادن سرش فهميدم حدسم درست است، دلم براى مادرم تنگ شده بود.
> زخم دست هايت از چيه؟
زخم طناب ها است كه به دست و پاهايم بسته بودند، بقيه اش هم آتش سيگار و جاى كابل برق است.
> مى دانستى در ۷۰۰ مترى خانه تان زندانى شده اى؟
نمى دانستم كه آن خانه كجا است اما گاهى اوقات صداى دو دختر را مى شنيدم و چون آن دو را نديده بودم اصلاً فكر نمى كردم در آن خانه باشند.
> شب ها براى خوابيدن نمى ترسيدى؟
من هميشه مى ترسيدم اما اصغر براى اينكه هميشه آرام باشم به من شربتى مى خوراند كه خوابم مى آمد، هر بار بيدار مى شدم مدتى گريه مى كردم و بعد به در نگاه مى كردم و به ياد پدر و مادر و حتى هم مدرسه اى هايم مى افتادم.
> مى دانى از درس هايت عقب افتاده اى؟
وقتى من را دزديدند، چند بار كتاب هايم را خواستم، اصغر با مسخره كردن من گفت كه كيفم را قايم كرده است، الآن هم نمى دانم كجا هستند.
> قبل از ربوده شدنت، به تو نگفته بودند مراقب باشى؟
گفته بودند، اما من يادم رفته بود.
هنوز صحنه هولناك آثار شكنجه هاى روى دستان و بدن آرش را فراموش نكرده بودم كه با گريه هاى دو دختر نوجوان و زنى پريشان مواجه شدم، همسر عليرضا كه عامل اصلى آدم ربايى بود همراه دو دخترش گريه مى كرد:
> چرا گريه مى كنيد؟
باور كنيد ما بى گناهيم.
> يعنى نمى دانستيد آرش در خانه تان است؟
مى دانستيم اما كاره اى نبوديم كه جلوى اين كار شوهرم را بگيريم.
> يعنى شما هم گروگان بوديد؟
اينطورى نبود، چيكار مى كردم، باور كنيد شب ها با گريه مى خوابيدم، حتى جرأت رويارويى با اين پسر را نداشتم.
> صداى گريه هايش را نمى شنيدى؟
وقتى دوست شوهرم او را كتك مى زد و گريه مى كرد انگار همه دنيا روى سرم خراب مى شد، چند بار به عليرضا گفتم دوستش را از خانه بيرون كند، تحمل اين همه سختى در زندگى ام را ندارم.
> بچه هايت از پدرشان مى ترسيدند؟
انتظار داشتيد چه كار كنند، من و بچه ها مجبور بوديم با اين شرايط كنار بياييم شما كه در زندگى ما نبوديد و نمى دانيد چقدر اوضاع مان وخيم است.
> منظورتان فقر است؟
ببينيد، از دو سال پيش چون نمى توانستيم خانه اى داشته باشيم خانه بستگانمان مى مانديم، هر روز بايستى ميهمان ناخوانده يكى مى بوديم، به خاطر همين دخترانم ترك تحصيل كردند، مدتى مى شد پول پيش خانه اى تهيه كرده بوديم و آنجا را كرايه كرده بوديم كه همه اش با اين كار شوهرم از بين رفت.
> شوهرت بيكار بود؟
نه تنها بيكار بلكه اعتياد داشت، من در خانه هاى مردم كار مى كنم، پله تميز مى كنم، تا پولى براى نان شب تهيه كنم، الآن كه بايد زندانى شوم دو دخترم سرگردان مى شوند، نگران آن دو هستم.
> پس براى پول راضى شدى در اين آدم ربايى شركت كنى؟
راضى نشدم، ناچار بودم سكوت كنم، من مخالف زندانى كردن بچه بودم.
> برادر شوهرت به خانه شما مى آمد؟
جعفر از دور ماجرا را كنترل مى كرد و به خانه مان نمى آمد، اما او و شوهرم با هم اين كار را كرده اند.
> خودت را جاى مادر آرش گذاشتى؟
بارها! عيدم سياه شده بود، بارها گريه كردم اما كاش باور مى كرديد.
> دخترانت در غياب تو و پدرشان چه خواهند كرد؟
پدر و مادربزرگ پيرى دارند كه نزد آنها خواهند رفت اما مى دانم بدون سرپناه آواره خواهند شد.
>>>
ساعت ۷ صبح روز ۲۵ اسفندماه سال ۸۴ وقتى پسر ۸ ساله اى به نام «اميرحسين» معروف به آرش از خانه شان در خيابان تهران چى در انتهاى خيابان وحدت اسلامى خارج شد تا به مدرسه اش برود، از سوى گروهى آدم ربا در خانه اى زندانى شد.مأموران اداره ۱۱ پليس آگاهى تهران با دستور سرهنگ خوئينى ها و به سرپرستى سرهنگ به گذر وقتى براى دستگيرى آدم ربايان كه پس از درخواست ۵۰ ميليون تومان حاضر شده بودند با دريافت ۲۰ ميليون تومان گروگان را رها كنند، وارد عمل شدند.پس از ۴۲ روز اقدامات علمى پليس، كارآگاهان با حذف شاخه هاى گمراه كننده توانستند قدم به قدم به مخفيگاه آدم ربايان نزديك شوند و زمانى كه فاش كردند بقال محله خانواده «آرش» به نام جعفر كه مغازه اش دقيقاً روبروى اين خانه بود، طراح اصلى گروگانگيرى است، ساعت ۲۲ و ۴۰ دقيقه روز هفتم ارديبهشت ماه سال جارى اسارتگاه آرش را در خانه شماره هفت كوى مجلسى و در فاصله كمى از خانه پدرى وى شناسايى كردند و با اقدامى غافلگيرانه دو مرد آدم ربا را در حالى كه موادمخدر مصرف مى كردند بازداشت كردند و در طبقه دوم آرش را طناب پيچ پيدا كردند.وقتى افسر پرونده بالاى سر آرش به او گفت كه دوست پدرش است، اين پسر با ناباورى پرسيد پس آنجا چه مى كند، وقتى شنيد پليس هم است، پرسيد اسلحه ات كو؟ وقتى اسلحه را ديد، با صداى بغض آلودى گفت پس چرا دستانم را باز نمى كنى!بنا به گزارش خبرنگار جنايى ما مرد بقال با وجود مهربانى هاى پدر آرش به او تا جايى كه گاهى اثاثيه زيادى مغازه را در داخل خانه او مى گذاشت طراح نقشه بود و همه حركات آنان را بعد از ربودن آرش لحظه به لحظه تحت نظر داشت.
+
نوشته شده در
Tue 14 Nov 2006ساعت
4:32 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Sat 28 Oct 2006ساعت
5:51 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Sat 28 Oct 2006ساعت
5:50 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Tue 12 Sep 2006ساعت
6:23 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Tue 12 Sep 2006ساعت
6:20 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Tue 12 Sep 2006ساعت
6:19 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Tue 12 Sep 2006ساعت
5:54 PM  توسط محمد مهدی
|
مادر
عطر تو جهان را مست میکند و به طبیعت حیاتی و جاودانه میبخشد .
تو بهترین شعر آفرینشی . تو زیبا ترین امید من هستی .مادرم – مادر
خوب من!!!
دوستت دارم مادر
جانم فدایت مادر
گنج منی مادر من
روز مادر بر تمامی مادران جهان گرامی باد خدایا همه مادرا رو برای بچه ها و همسر هاشون حفظ کن و سایه مادر شون همیشه رو سرشون نگه دار و اونارو سرزنده نگه دار ....









+
نوشته شده در
Sat 15 Jul 2006ساعت
3:40 PM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Sun 11 Jun 2006ساعت
11:30 AM  توسط محمد مهدی
|
+
نوشته شده در
Sat 10 Jun 2006ساعت
10:34 PM  توسط محمد مهدی
|